پدرم بعداز بازنشستگی به هرکاری دست زد تا خودش را سرگرم کند. از رنگ کردن ظرف های ماست و پنیر و ساخت گلدان تا نجاری و ساختن وسایل بدردنخور و خانه شلوغ کن. یکروز هم روی پشت بام، اتاقکی ساخت و چند جوجه توی آن انداخت تا بزرگ شوند.جوجه ها که مرغ شدند، هرروز صبح دو،سه تایی تخم مرغ تازه سر میز صبحانه داشتیم.نمی دانم چه شد که پدرم تصمیم گرفت یک خروس هم به این جمع اضافه کند.با آمدن خروس اوضاع بهم ریخت.یک روز دیدیم تخم مرغ ها شکسته اند، روز دیگر توی تخم مرغ ها لکه ی خون پیدا شد.
روزی از مدرسه که برمی گشتم یک راست رفتم پشت بام. دیدم پدرم توی مرغدانی را فنس کشی کرده. خروس را از مرغ ها جداکرده بود. خروس بیچاره از پشت فنس ها چنان با حسرت به مرغ ها نگاه می کرد که دل آدم کباب می شد. به پدرم گفتم:"چرا فنس رو از وسط مرغدونی نکشیدی؟ جای خروسه، خیلی بزرگتر از جای مرغهاست." پدرم طوری نگاهم کرد انگار به این نابرابری اصلا فکرنکرده بود ولی کار از کار گذشته بود و باز کردن فنس ها کار سختی بود.یک روز صبح، خروس فنس را کند و خودش را به مرغ ها رساند و باز داستان شکستن تخم مرغ ها و.شروع شد. خروس جانش را سراین کار گذاشت و دیگر هیچ خروسی پایش به مرغدانی ما باز نشد.
پدرم بطور سنتی، عمل کرده بود. برای جنس نر، فضای بیشتر برای ماده ها محدودیت و فضای کمتر. همین طرز فکر سنتی، در ورزشگاه، فضای کمی را به ن اختصاص داد.طوری که برای مردان انقدر جا زیاد بود که صندلی های خالی بشدت توی ذوق می زدند. زن ها اما جا کم داشتند.خیلی ها هم پشت در ماندند.تا زمانی که طرز فکر سنتی را از خودمان دور نکنیم، آزادی معنای واقعی خود را پیدا نخواهدکرد.هرچه هست، ژست است و ادا.خودمان را گول نزنیم و به همین بسنده نکنیم.(مازیار متین)

پدرم ,خروس ,فضای ,مرغدانی منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

تبادل لینک رایگان 2 سایت رسمی آموزش کده انجمن علمی مهندسی پرتو پزشکی واحد بروجرد بهترین سایت طراحی لوگو | نمونه کارهای گرافیک و لوگو | آرم و نشانه کتابفروشی | بانک کتاب | فروشگاه اینترنتی کتاب